زين العابدين شيروانى

289

بستان السياحه ( فارسي )

وقت عصر به خدمت آن شهريار رسيده باشد حسب الخواهش آن شهريار از همان قرار روزكار كذشت روزى از فقير سؤال نمود كه معنى خبر من عرف نفسه فقد عرف ربّه چيست فقير معروض داشت در معنى اين حديث علماء و عرفاء اختلاف كرده‌اند اما آنچه فقير معلوم كرده آنست كه نفس عبارت از صاحب ولايت كلّيّه است و حديث من مات و لم يعرف امام زمانه فقد مات ميتة جاهليّة مقوّى مطلب خواهد و چون بعضى كفته‌اند كه عقل نبوّت است و نفس امامت از اين عبارت نيز فهميده مىشود كه نفس عبارت از ولايت است و معرفت ولايت چون معرفت نبوّت است بلكه تكميل نبوّت موقوفست بولايت حديث من عرفنى فقد عرف اللّه بر اين مطلب دليل واضحست ديكرباره پرسيد كه اهل عرفان اطوار سبعه را چكونه بيان نموده‌اند فقير عرض نمود كه جناب شيخ ما قدّس سرّه العزيز مىفرمايد كه دل را اطوار مختلفه است وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً طور اوّل را صدر كويند و آن معدن كوهر اسلام است كه أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ هروقت كه از نور اسلام محروم ماند معدن ظلم و كفر است كه من شرح بالكفر صدرا و محلّ وساوس شيطان و تسويلات نفس بيش نيست كه يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ و صدر پوست دلست و در اندرون دل وساوس و تسويلات را راه نيست زيرا كه دل خزينهء حقّ است و آسمان صفت است وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ طور دويّم از دل را قلب كويند و آن معدن ايمانست كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ و محلّ نور و عقل است بمفاد آيهء لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ طور سيّم را شفاف خوانند و آن معدن عشق و محبّت است قد شغفها حبّا و محبّت خلق از شفاف نكذرد طور چهارم فؤاد است و آن معدن مشاهده و محلّ رؤيت است بمصداق آيهء ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأى طور پنجم را حبّ القلوب كويند كه معدن محبّت حضرت بارىتعالى است و محبّت مخلوق را در آن كنجايش نيست بيت هواى ديكرى در ما نكنجد * در اين سر بيش ازين سودا نكنجد طور ششم را سويدا خوانند و آن معدن مكاشفات غيبى و علوم لدنّى است و منبع حكمت و كنجينه خانهء اسرار الهى و اسماء كه وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها و در وى انواع علوم كشف مىشود كه ملائكه محرومند طور هفتم را مهجة القلب كويند و آن معدن ظهور انوار تجليّات صفات الوهيّت است وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ اين است و اين جنس كرامت را هيچ نوع از انواع موجودات نكيرد پس تمامى صحت و سلامت و صفاى دل در آنست كه بكلّى از آفت بيمارى فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ * خلاصى يابد و همكى آن اطوار سر بر خطّ عبوديّت نهند و هرطور آن را خاصيت همان معنى كه در او مودع است مخصوص كردد بر وفق فرمان و طريق متابعت چنان كه قالب را هفت عضو است و بر هفت عضو سجده فرموده‌اند كه امرت ان اسجد على سبعة أعضاء دل را نيز سجده بر هفت عضو واجب است امّا انوار سبعه را بدين نمط كفته‌اند بدانكه سلوك هفت مرتبه دارد كه آن را مراتب سبعه خوانند و در هر مرتبهء نورى مشاهده مىشود و آن نور در هر مقامى به رنكى و لونى نمايد مرتبهء اوّل توبه و طاعت و ذكر است در اين مرتبه نور سبز مشاهده مىشود مرتبهء دويّم تزكيهء نفس است از صفات نفسانى و هواجس شيطانى در اين مرتبه نار و هوا و خاك مشاهده كردد و چون بمقام اطمينان رسد نور كبود ملاحظه نمايد مرتبهء سيّم چون بمقام قلب رسد و متّصف باوصاف حميده كردد و درين مرتبه نور سرخ مشاهده كند و اين در عالم ملكوت باشد مرتبهء چهارم تخليه سرّ است از غير حق‌تعالى و چون سالك بمقام سرّ رسد و صاحب آن مقام شود در آن مرتبه نور زرد سير كند مرتبهء پنجم چون سالك سير روح نمايد و در مقامى رسد كه مشاهده ارواح كند درين مرتبه نور سفيد ملاحظه نمايد مرتبه ششم مقام خفى و سرّ السرّ است و چون عارف بدين مقام رسد در واقعه نور سياه مشاهده كند و آن عالم جبروتست مرتبهء هفتم غيب‌الغيوبست كه آن را فناء در فناء كويند و آن مقام بىرنك است و فناء فى اللّه عبارت از انعدام وجود موهومى است فقير كويد كه سالك لزوم ندارد كه بطريق تفضيل اطوار و مراتب سبعه را طى كند و سير نمايد بسا باشد كه سالك در يك مراقبه جميع صد مقام و هفت وادى و اطوار سبعه و مراتب هفت‌كانه را طىّ كند و بمقامى رسد كه لا عين رأت و لا اذن سمعت و لا خطر ببال مثال بشنو اين بدان ماند كه شخصى را در كشتى اندازند و در مقامى كذارند كه ديدهء آنجائى را مشاهده نكند و يك‌بار وى را به مكّه رسانند چون چشم باز كند خود را در حرم بيند اكرچه آن شخص قطع مراحل و منازل نموده است امّا به چشم ظاهر نديده و مشاهده نكرده است بيت خشت زير سر و بر تارك هفت اختر پاى * دست قدرت نكر و منصب صاحب‌جاهى و اللّه يهدى من يشاء الى صراط مستقيم ذكر حكيم شريف خان حكيمى دانشمند و فاضلى پايه‌بلند بود و در علوم عقليّه چون فلاطون سيّما در فنّ طب جالينوس بود كتب مفيده در طبّ و غيره تاليف كرده بود و در خدمت شاه عالم و